نوبانگ کهن
دلتنگی هائی برای بانو شیرین

 

 به هوای تو برگردیم.

 هوای تو! حالا به هوای تو برگشتیم. نیمه هرشب، هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینه‌ات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم؛ و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کی‌است که بفهمد این‌ها را!

به قول شاملو، اینو یکی می‌گفت که سر دو‌راهی وایساده بود!

                                              

به سینه برگردیم.

سینه. سینه می‌زنیم وُ گریه می‌کنیم. گریه می‌کنیم وُ مظلومان تاریخ در سینه‌مان رژه می‌روند با صدای یک مارش غم‌انگیز نظامی شاید. این سینه نی‌است، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است. -و صحرای محشر هم با همه فراخی تنگ است؛ مثل سینه ما. شاید نفهمم که چی توی آن سینه نهان کرده‌ای. حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت برای من مُرده؛ نه برای من. برای من، از نظر من، در واقع از نظر شما. چه می‌گویم؟

به قول شاملو، اینو یکی می‌گفت که سر سه‌راهی وایساده بود!

 

 

 به حرف برگردیم.

دیگر این شهر را که همه می‌شناسیم؛ همه هم می‌دانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهان؟ چه عرض کنم؟ به عرض برمی‌گردیم.

چه کنم؟ هرچه می‌نویسم، غمگین در می‌آید باز.

به قول شاملو، اینو من می‌گم!


نوشته شده در تاريخ ۱٥ آبان ۱۳۸٩ توسط وحید

آمدن‌‌ها را نمی‌دیدیم، رفتن‌ها را بسیار. همه چیز، در آن‌چه گذشت، خلاصه می‌شود. در آن قدیم‌ها. که آینه‌ها زنگار نداشتند. و تلفن‌ها را می‌شد وصل کنی به اشرف‌الملوک تا بگویی: «حالِ‌مان دور از شما، حالِ سوزن‌بانِ بی‌قطار شده است. چه می‌شد این سفر را نمی‌رفتید با این ماشین‌دودی!» آن سال‌ها انگاری باید می‌رفتند. یا ما تنها رفتن‌ها را می‌بینیم. در هر حال، آن سال‌ها رفتند. گذشته، آینه غم‌بار زندگی کسانی است که روزگاری همه‌چیزِ کسی بودند و ناگاه، تمام داشته‌هاشان افتاد در مسیر یخی زمستان. و حالا یادگارشان یک رنگ قرمز است که روی تمام دیوارها ‌مانده، اگر ببینی. و یک موسیقی تلخ که ایرانی نیست، روسی شاید. یا زنی مشابه آن زن گرجی، که تمام خواب‌های ما بود و حالا نیست. همین قدر ساده.

عکس‌ها قدیمی بود؛ سریال‌ها قدیمی؛ آدم‌ها قدیمی؛ دیوارها قدیمی؛ عشق‌ها...هیچ عشقی عاقبت به‌خیر نشد. درست مثل تابستان‌ها که هیچ‌گاه عاقبتی بهتر از زمستان پیدا نکردند. اصلا آن سال‌ها بهار و پاییز معنی نداشت. ماندگار نبود. آن سال‌ها؛ از بس که همیشه یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، زاری هم حتی عادت ناخوشایندی بود. آمدن‌ها را نمی‌دیدیم، رفتن‌ها را بسیار.

زمستان، یک زندگی به ما بدهکار است...


نوشته شده در تاريخ ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ توسط وحید

چون حُسنِ عاقبت

نه به رندی و زاهدی‌ست

آن به که کار خود

به عنایت رها کنند


نوشته شده در تاريخ ٢٧ دی ۱۳۸۸ توسط وحید

-        ولی‌عصر، که یک‌طرفه شده‌است. ندا هم که دیگر نیست، اما چهره‌ی سال شده است! دی‌‌روز به خودم گفتم: یادم باشد اگر حیات مجددی بود، در خیابان ِ دورافتاده‌ی خلوتی، که در آن تظاهراتی نیست، او را ملاقات کنم، در بامدادی برای نخستین‌بار. چند شب پیش، خواب دیدم مادرش، هاجر رستمی مطلق، دخترکی زیبا، زاده است، در 18 سالگی‌ش و نام‌ش را ندا گذاشت تا جاودانِ جاویدان بماند. بیدار شدم. اما به سرویس نرسیدم!

-        تهران را دوست دارم، بعضی خیابان‌های‌ش را خیلی. درست مثل این بی‌کلاس‌هایی که تازه از دهات‌شان به شهر بزرگی می‌رسند. می‌خواهم بگویم این‌قدر زیاد. راه باید رفت کنار آن بزرگراه و پیاده‌روهای تنگ مجاور خانه. و چشم‌ها را باید بست. ایمان که داشته باشی، به خیابان‌ها و خاطره‌هاش، تا تهران راهی نی‌ست.

-        دی‌ماه ِ آن‌سال، تنها تو بودی با یک پیرهن پشمی سفید؛ دی‌ماه ِ ام‌سال، فقط این‌ها هستند با لباس‌های پلنگی، و باتومی به‌ دست. و ولی‌عصری که همه باید از آن بالا برگردند. می‌خواست نگذارد بایستم جلوی آن نرده‌ها؛ من ِتنها را چه‌طور می‌خواست متفرق کند؟ حق دارد. باتوم‌به‌دست چه می‌داند؟ از کی؟ از عین‌القضات همدانی: «پیوسته چشم می‌گردانم و کسی را که دوست دارم، نمی‌بینم. اما آنان که از ایشان بیزارم، در این سرای فراوان‌ند.»

حتی حسین‌جانِ اوباما را هم نمی‌شناسند: «این نشان می‌دهد که رهبران این دولت‌ها، بیش از آن‌که از قدرت دیگر ملت‌ها بترسند، از آرزوهای مردم خود می‌ترسند.»

!!

 

حرف‌ها را راحت‌تر می‌شود روی این مفاهیم سوار کرد. تو چرا تا نوک بینی‌ت را می‌بینی عمو؟!. نکته‌ای گفتم‌ت که کارِ تفسیر متن، بر تو آسان شود. و چرا این‌جا دیگر کسی نمی‌آید؟ ها؟ این یعنی «تو را خدا نظر بدهید. درست مثل وبلاگی مبتذل»


نوشته شده در تاريخ ۱٥ دی ۱۳۸۸ توسط وحید

تو که ولیِ‌عصر را یک‌طرفه می‌کنی، باید هم منتظر باشی عده‌ای که همیشه از روبه‌رو می‌آمده‌اند تا عشق‌شان را ملاقات کنند، حالا با تو درگیر ‌شوند. چون تو می‌گویی همه باید از این طرف برگردند بروند پایین. که نمی‌شود. سربالایی را آمده است که بانو را ملاقات کند. تو نمی‌گذاری. سنگ را برمی‌دارد که تو را از حریم خیابان عقب براند. و خونِ بانویِ ما، «ندا»ست که می‌ریزد بر کف آسفالت سوراخ. و حتی طنزنویس هم جدیت این همه سرخی را می‌فهمد و می‌نویسد: «اینک نداست که می‌ماند.»

و تو آیا می‌دانی که چه تعداد شعرها، از همین برخورد تن‌هایی که در پیاده‌روهای شلوغ به هم می‌خورند، پیدا شده است؟ نمونه‌اش مجموعه شعر «شمس تبریزی»، انتشارات قونیه. و تو می‌دانی که آن همه درخت‌های بلند که من فدای‌شان، خوراک جنسی‌شان همین صحنه‌ها بوده است؟ آخر درخت‌ها که خودشان به هم نمی‌رسند. تن‌های تنهایند! خلوت خیابان، حوصله آن‌ها را سر می‌برد. و تو آیا زبان آن‌ها و انسان‌ها را می‌فهمی یا پاسخ آن همه مطالبات را در کتاب‌های پوسیده‌ات دنبال می‌کنی؟ و تو آیا کتاب مقدس را خوانده‌ای که «پسر انسان صاحبِ شنبه است.» یعنی شنبه برای انسان است، نه انسان برای شنبه. نه؛ تو نمی‌دانی جناب آقای .....!

پی‌نوشت: طرح اولیه این نوشته، خالی از اغراض سیاسی بود و بعد، بر آن سوار شد. باری، می‌شود هنوز آن را بی‌غرض خواند و به عنوان، که از سر دق دلی است، توجهی نکرد. و... این که احتمالا بیش‌تر به روز شوم. تا کار دنیا لنگ این نو‌شته‌ها نماند، که گفته‌ لنگ مانده!


نوشته شده در تاريخ ۱۱ دی ۱۳۸۸ توسط وحید

دعا، ارتباط با درونی‌ترین و به تبع، پنهان‌ترین لایه‌های آدمی است. جوری، تأمل و مراقبه؛ انگار چیزی را از یک عمقی، قصد داری بیرون بکشی. این است که دعا، بیش‌تر، فرو روی به درون است. این نوع از ارتباط، طلبِ فراوانی، به دیدنِ حقیقتِ اشیاء پدید می‌آورد. گوئی بنا است جهان، برایِ آدمی شفاف شود. «ربنا أرنی الأشیاء کما هی». این عمیق‌ترین تجربه پیامبرانه است، که یک آن، احساس کند، در هر چیز معنائی نهفته است و همه اشیاء نمودی از آن جوهرِ هستی [خدا] است. «در این تلقی، فرض بر این است که موجودی ماورایِ ما نیست تا چیزی از او بخواهیم.» (مصطفی ملکیان) در واقع، همین که جهان، همان طور که هست، برایِ آدمی شفاف و معنادار شود، به حقیقتِ هستی [خدا یا هر تعبیرِ دیگر] دست یافته‌ایم.

اما، تلقیِ رایج در اسلام، خدا را موجودی متشخص و انسان‌وار قلمداد می‌کند و می‌توان گفت تنها یکی از انواعِ دعا [تجربه خطاب با موجودِ فربهی فراتر از خود] در این فرهنگ تجربه می‌شود. گوئی، سلطانِ قاهری، در بیرون نشسته است و ما با زاری و نداری از او چیزی طلب می‌کنیم. به طور خلاصه، می‌توان دعاهایِ رسمی را شرح داد: 1- ستایشِ پروردگار؛ 2- اعلامِ عجزِ ما در برابرِ او؛ 3- اذعان به سابقه نعمت‌دهیِ او؛ 4- طلبِ رحمت و دوری از غضبِ او؛ 4- اظهارِ درخواست‌هایِ تمتع از جهان و...

چنین جدولی، در بیش‌ترِ دعاهایِ رسمیِ تشیع، (به ویژه ابوحمزه ثمالی و عرفه) مشاهده می‌شود.

عارفان، بیش‌ترِ این جدول‌ها را بر هم می‌زدند. زمانی که شیخِ خرقانی، با خدا به زبانِ شکوه و شکایت سخن می‌گوید و یا مولوی، مثنوی را، بی هیچ ذکری از خدا آغاز می‌کند (بر خلاف آدابِ معمول)، سامانِ رسمیِ دین را در ارتباط با خداوند به هم می‌زند. اصلا، همین ارتباطِ عاشقانه با خداوند، بدعتی است. در اسلام، اگر هم «یحبهم و یحبونه» است، وزنِ کم‌تری در قیاس با خدایِ قاهرِ جبار دارد که «لا یسئل عما یفعل» است. این، ابتکارِ عارفان بوده که خدایِ دیگری را برساخته‌اند که برایِ پرستش، زیباتر و خواستنی‌تر است تا خدایِ رسمیِ اسلام. البته اگر آن خدای عارفان را دنباله طبیعیِ همان خدای آغازِ اسلام بدانیم، مشکل تا حدی حل می‌شود. با این اضافه، که بسطِ عظیمی را در دین پذیرفته‌ایم که معلوم نیست به نقد و نفیِ تمام اجزایِ رسمی و پذیرفته‌شده‌ی دین، منجر نشود.


نوشته شده در تاريخ ٦ آذر ۱۳۸۸ توسط وحید
قالب وبلاگ